گر پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو ...


پیری می گفت :
اگه میخوای جوون بمونی فقط به کسی دردهای دلت رو بگو که دوسش داری ودوست داره ...
گفتم :پس چرا تو جوون نموندی ؟
پیر لبخند تلخی زد وگفت :دوسش داشتم و دوستم نداشت ...

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه ” پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود ! یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

شاید از لحاظ جسمانی پیر شدند اما دلهای هماره جوانی دارند وستودنی ...عشقشان از دسته عشقهای لیلی ومجنون است و محبتشان به یکدیگر خالص وبی ریا کاش قدر این گوهرهای نایاب را بیشتر بدانیم پای صحبتشان گاهی بنشینیم و درس زندگی را تجربه کنیم.
حافظ عزیز تو هم بمان هنوز دلی داری به وسعت دریا وآسمانی پر ستاره پیر نشدی جانم
پیرکسی است که ناامید شود ...
جگر شیر نداری سفر عشق نرو ![]()
به امید اینکه هماره دلهاتان جوان بماند![]()
دوستدارتان مسافر