آتش عشق به جانم انداز...
خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟
لیلی گفت : من !!!
خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .
سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم .
خدا گفت : شعله را خرج کن . زمینم را به آتش بکش .
لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد .
لیلی گر می گرفت . خدا حظ می کرد .
لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود .
لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد .
مجنون سر رسید .
مجنون هیزم آتش لیلی شد
آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .
خدا گفت : اگر لیلی نبود ....
زمین من همیشه سردش بود .
ولیلی در دل آتش عشق داشت
شعله ای با رنگ عشق...
آتشی هماره فروزان... آتشی از جنس نور
از جنس خدا
و لیلی در دل عاشق بود
عشق لیلی زمین را گرم کرد
لیلی ومجنون در کنار هم آتش عشق را شعله ور ساختند
وه که چه زیباست از عشق او شعله ور شدن
و درین آتش سوختن وخاکستر شدن
خالق بی نیازم خاکستر عشقم کن به نور حق
و هیزم این آتش با تو....


