خدایــا! من دلم قرصه،کسے غیر از تو با من نیستــ

عکس های غمگین از لحظه های تنهایی

خدایـــا! سرده این پایین، از اون بالا تماشا کنـــ

اگه میشـه فقط گاهی بیا دست منـــو ها کنــ

خدایـــا!سرده این پایین،ببـین دستــامـو میلرزهــ

دیگه حتـے همه دنیا،به این دورے نمـے ارزهــ

بگو گاهی که دلتنگم ازون بالا تو میبینی !

بگو گاهی که غمگینم تو هم دلتنگ وغمگینی

تو اون بالا من این پایین،دو تایـے مون چرا تنها؟

اگه لیلـے دلش گیــــره! بـــــگو مجنون چرا تنها؟

خدایــا! من دلم قرصه،کسے غیر از تو با من نیستــ

خیالت از زمین راحت ،که حتـے روز،روشن نیستــ

کسـے اینجا نمـے بینـه که دنیـــــــــا زیر چشماتهــ

یه عمره یــــــادمـــــــون رفته،زمیـن دار مکافـاتهــ

فراموشم شده گاهـے،که این پایین چه هــــا کردمــ

که روزے بایـد از اینجـا بــازم پـیــش تو برگردمــ

خدایــــــا! وقــت برگشـتـن یه کم با من مدارا کنــ

شنیــدم گرمــه آغوشـــــت،اگه میشـه منــم جا کنــ

مسافر

شرط عشق و تفالی به خواجه شیراز ...

عکس شمع های رمانتیک و احساسی - AksFa.Net

دوستان نازنینم این داستان رو بخونید خیلی زیباست از همون کتاب دوقدم تا لبخند براتون نوشتم...

یا عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

 نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.

موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود

و شوهر هم که کور شده بود.

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.

مرد گفت: “من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم”.

والپیپرهای عاشقانه www.tasvirnama.ir

برای ایجاد عشقی جاویدان باید هماره عاشق بود و تمرین دوست داشتن کرد

دوست عزیزم همه روزهای زیبای خدا روز عشق است چون خالقی عاشق داریم برای تو در

 تمامی این روزها

آرزویم اینست که بهاری بشود روز وشبت

که ببارد به تمام رخ تو بارش شادی وشعف

و من از دور ببینم

که پر از لبخند است چشم دنیا ودلت

در این روزهای زیبای خدا که هوای مشهد بارونی و بهاریه برای تو که بهترینم هستی

 قشنگترینها رو آرزو دارم

اینم یه عکس زیبا از شبهای کوهسنگی مشهد هر وقت به مشهد اومدید حتما به این پارک زیبا سر بزنید مطمئنم شب پر خاطره ای براتون رقم میخوره

حالا چشمای مهربونتو ببندو نیت کن میخوایم با هم تفالی بزنیم به خواجه عزیز شیرازحافظ ناز

بخوان بنام عشق

مسافر

ادامه نوشته

گل سرخی برای محبوبم ...

دو قدم تا لبخند کتابی بود که یکی از بچه های کلاسم کادوی تولد بهم داد از دیروز کلی از داستانهاشو خوندم خیلی زیبا وتاثیر گذار بودن هدیه قشنگی بود .دوست دارم گه گاهی از داستانهای جالبش برای شما دوستان گلم هم بنویسم تا مطالعه کنید وامیدوارم که خوشتون بیاد ...

داستانی که امروز مینویسم کمی طولانیست اما بی نظیره اگر با دقت مطالعه کنید مخصوصا برای دوستان مجردم جالب خواهد بود..

عکس گل رز - عشق

گل سرخی برای محبوبم

آمده ام تا گلی پیشکشت کنم اما تو لایق همه باغ منی .باغ من از آن توست

جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد .

روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود.

ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر یستاده بود. زنی حدود ۵۰ ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.

دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا یستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست .

او گفت که این فقط یک امتحان است!

طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد..

دوستان عزیز مسافر تصمیم ما از روی ظواهر  ممکنه به سرانجام خوبی ختم نشه همیشه این سیرت پاک وبی ریاست که باعث یگانگی وعشق خواهد شد ظواهر هماره در حال تکراری شدن هستند و روزی دیگر جذاب نخواهند بود واین سیرتهای پاکند که ریشه دارند

صورت زیبای ظاهر هیچ نیست

ای برادر سیرت زیبا بیار

دوستدار همه شما مسافر

داستان تولد من....

یکی بود یکی نبود یه جای خیلی قشنگ ، من بودم وخالق ناز ومهربونم اونجا زندگی لذت بخش بود همنشین سـُفره فرشته ها بودم لبخند مهمان همیشگی لبانم بود دوستان زیادی داشتم که هر کدومشون یه روز منو ترک میکردند...

یه روزی از همون روزهای زیبا، خدای ناز منو صدا زد و گفت مسافرکوچولوی جاده زندگی نوبت به تو رسیده آماده ای ؟

Click to view full size image

ناگهان دلم شکست گفتم :خداجون می خوای منو از خودت دور کنی مگه چه خطایی ازم سر زده خدا جون قول میدم قول میدم دیگه ناراحتت نکنم خدای نازم دوری از تو منو میکشه بزار پیشت بمونم داشتم از غصه دق میکردم که نوازش صدای گرمش دلم رو آروم کرد مسافر کوچولوی من غصه نخور تو رو جای بدی نمیفرستم

قرار بری پیش دو تا از فرشته های من که البته روی زمین پر از عشقم هستند من مطمئنم تو در کنار اونها خوشبخت میشی در ثانی قرار نیست از من دور شی من نزدیک ترین جای دنیا به تو هستم من در قلبت خانه دارم واین با خود توست که مرا آباد کنی یا برانی مسافرم اشکهایت را پاک کن دستت را به من بده تا در دست آن فرشته زیبا بگذارم نامش مادرست بهشت من زیر پای اوست هر وقت دلتنگ بهشت شدی او را در آغوش گیر که مرا در آغوش گرفته ای، بگذار دستان کو دکانه ات را در دستان آن فرشته همچو کوه استوارم قرار دهم او نامش پدر است عاشقش میشوی هر گاه دلت برایم تنگ شد در چشمانش خیره شو و پیشانی اش ببوس که مرا بوسیده ای راستی تو روزی به سوی من باز خواهی گشت پس دیگر ناراحت نباش اما اشکهایم همچنان جاری بود دست خودم نبود داشتم از جایی میرفتم که با آن اخت گرفته بودم دوری آنجا برایم دردناک بود تمام مدت سفر اشک میریختم میترسیدم نکند از جای جدیدم راضی نباشم نکند برایم ...

غوطه ور درین افکار بودم که ناگاه دستانی گرم همچو دستان فرشته ها مرا در آغوش کشید قلبم آرام شد وصدای هق هقم بند آمد خدا او را مادر خوانده بود به راستی که چقدر آرامش داشت آغوش پر مهرش ..

خدا خیلی بخشنده بود او دنیا را به من هدیه داد ..

خدا بزرگ بود خیلی خیلی بزرگ بود و گوشه ای از آن بزرگی را به قلب من بخشید،

خدا عاشق بود خیلی خیلی عاشق بود و با دنیایی از عشق از روحش در من دمید.

زمانیکه داشتم ازش جدا می شدم، آهسته در گوشم گفت:

هر لحظه را در آغوش بگیر و زندگی را لمس کن،

مهر بورز و رنجی را فرو نشان تا غرق در نور گردی،

« زیبا زندگی کن تا به زیبایی جهان بی افزایی تا زمانی که دوباره نزد من بر می گردی جهانی زیباتر، از خود به جای نهاده باشی! »

و اینگونه شد که ، در روز بیست و یک بهمن به این دنیا اومدم...

سپاس محبت بیکرانت را خالق ناز من...

Click to view full size image

ودعای روز تولدم:

خدایا:

مرا متبرک گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم به همه.حتی کسانی که مرا درک نکردندیا با من بدی کردند،یا مرا رنجاندند.

مرا بیاموز تادر همه موقعیت ها وشرایط زندگی بخندم و بدانم در هر آنچه روی میدهد نیکی نهفته است...

خدای نازم این مسافر جاده زندگی نگاهش به اسمان خیره مانده و در زاد روز تولدش به این دنیا تو را با تمام وجود می خواند

ناز خدای بی همتایم دستانم را بگیر تا از راه تو بیرون نشوم

مسافر جاده دنیا

Click to view full size image

احساس شیشه ای ...

روی آن شیشه تب دار تو را ها کردم

اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم

شیشه بد جور دلش ابری وبارانی شد

شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم

با سر انگشت کشیدم به دلش عکس زیبای تو را

عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم

مسافر

یک استکان یادِ خدا باید بنوشم...

 

شیطان
 
اندازه یک حبّه قند است
 
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
 
حل می شود آرام آرام
 
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم

و روحمان سر می کشد آن را
 
آن چای شیرین را

شیطان زهرآگین ِدیرین را
 
آن وقت او

خون می شود در خانه تن

می چرخد و می گردد و می ماند آنجا

او می شود من
 
 

طعم دهانم تلخ ِتلخ است

انگار سمی قطره قطره

رفته میان تاروپودم

این لکه ها چیست؟

بر روح ِ سرتاپا کبودم!

ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم

باید که از دست خودت دارو بگیرم

ای آنکه داروخانه ات

هر موقع باز است

من ناخوشم

داروی من راز و نیاز است

چشمان من ابر است و هی باران می آید

اما بگو

کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

شب بود اما

صبح آمده این دوروبرها

این ردپای روشن اوست

این بال و پرها

 

لطفت برایم نسخه پیچید:

یک شیشه شربت، آسمان

یک قرص ِخورشید

یک استکان یاد خدا باید بنوشم

معجونی از نور و دعا باید بنوشم

خدای ناز ومهربونم قول میدم هیچ وقت فراموشت نکنم

چه در شادی چه در غم

میخوام به اضافه ی تو باشم تا منهای همه چیز زندگی کنم

به تو ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشم

عاشقانه دوستت دارم و برات میمیرم

بنده کمترینت مسافر

کوچه پس کوچه دلم...

این روزها شده ام معادله چند مجهولی

هیچ کس از هیچ راهی مرا نمیفهمد

 

ولی!!!

من همیشه به یادت هستم

اما شاهدی ندارم جز کوچه پس کوچه های خلوت دلم ...

دلی که آهنگ دلتنگی می نوازد

واین روزها سازش کوکه کوک است

آنقدر زیبا می نوازد که چشمانم هر دم برایش بارانی میشود

بارانی که با درخشش هیچ آفتابی بند نمی آید

انگار دلش میخواهد تمام عمر ببارد شاید سبک شود

شاید تهی شود خالی شود از هرچه او را می آزارد

گاهی آرزو میکنم کاش هیچ وقت نمیدیدم

هیچ وقت نمی شنیدم

هیچ وقت توان گفتن نداشتم

و حتی دلی برای عشق ورزیدن

آخر دیده و گوش وزبان ودل را برای که باید خرج کرد وچگونه

وقتی دلی میشکند یا چشمی بارانی میشود یا ...

بماند..

MAHALLAT garden

ای دل باز هم بمان در همان کوچه زیبای تنهاییت

ومن تنهایی را ترجیح می دهم به (تن)هایی که جسمشان با توست وروحشان با دیگری

واین کوچه خوب قدر تنهاییت را میداند وتو را ای مسافر خسته به مقصد میرساند

کوچه این دل تنها منزلگاه  توست

مسافر 

میلاد نور مبارک ...

آی آسمان! مبارک بادت این روز و همه روز!

چه هدیه ای آورده ای خاک نشینان مفلوک را؟!

این عطر حضور کیست که عرش را به هیجان آورده است!

ایام به کام، ای درخت نبوت، طوبای صداقت!

شاخه هایت پر بار که امروز گل کرده ای به وجود زیباترین مولود هستی؛

مولود حرم، مولود آستانه عفت و ایمان! می خوانمت به نام تمام زیبایی ها!

مولود زیبای آمنه علیهاالسلام ، اینک این آغوش پرندین حضرت جبریل علیه السلام است که تو را به گلگشت و تفرّج آسمان می برد.

سلام بر راستی قدم هایت که می تواند صراط مستقیمی را نشان دهد که هیچ پایی برآن نلرزد و خطا نرود!

سلام بر فراخی سینه ات که می تواند همه جهان را تنگ در آغوش رحمت خویش بکشد و باز هم برای بخشش پشیمانان، جا داشته باشد!


میلاد با سعادت عزیز دو جهان رسول خوبیها ناز آسمان وزمین

 و همچنین ولادت خوشرنگترین ستاره از آسمان زیباییها امام جعفر صادق(ع)

بر همه شما دوستان نازنین تبریک وتهنیت باد

با آرزوی بهترینها برای همه شما عزیزان

واین گلهای زیبا تقدیم به همه شما سروران عزیز

مسافر

آتش عشق به جانم انداز...

 

خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟

لیلی گفت : من !!!

خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .

سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم .

خدا گفت : شعله را خرج کن . زمینم را به آتش بکش .

لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد .

لیلی گر می گرفت . خدا حظ می کرد .

لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود .

لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد .

مجنون سر رسید .

مجنون هیزم آتش لیلی شد

آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر لیلی نبود ....

 زمین من همیشه سردش بود .

ولیلی در دل آتش عشق داشت

شعله ای با رنگ عشق...

آتشی هماره فروزان... آتشی از جنس نور

از جنس خدا 

و لیلی در دل عاشق بود

عشق لیلی زمین را گرم کرد

لیلی ومجنون در کنار هم آتش عشق را شعله ور ساختند

وه که چه زیباست از عشق او شعله ور شدن

و درین آتش سوختن وخاکستر شدن

خالق بی نیازم خاکستر عشقم کن به نور حق

و هیزم این آتش با تو....

مسافر طریق عشق 

لیلی عشق است ...

خدا به شیطان گفت :

- لیلی را سجده کن .

شیطان غرور داشت ، سجده نکرد .

گفت :

- من از آتشم و لیلی گل است .

go71 گل زیبا

خدا گفت :

- سجده کن ، زیرا که من چنین می خواهم .

شیطان سجده نکرد . سرکشی کرد و رانده شد و کینه لیلی را به دل گرفت .

شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات ، فرصت خواست .

خدا مهلتش داد . اما گفت :

- نمی توانی ، هرگز نمی توانی . لیلی دردانه من است .

قلبش چراغ من است و دستش در دست من .

 گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات .

شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود

و می کوشد بال لیلی را زخمی کند .

 عمری ست شیطان گرداگرد لیلی می گردد . دستهایش پر از حقارت و وسوسه است .

او بد نامی لیلی را می خواهد . بهانه ی بودنش تنها همین است .

می خواهد قصه لیلی را به بی راهه بکشد .

نام لیلی ، رنج شیطان است .

 شیطان از انتشار لیلی می ترسد .

لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد .

لیلی نام دیگر انسان است ..

لیلی عشق است

عشق...

مسافر