
یکی بود یکی نبود یه جای خیلی قشنگ ، من بودم وخالق ناز ومهربونم اونجا زندگی لذت بخش بود همنشین سـُفره فرشته ها بودم لبخند مهمان همیشگی لبانم بود دوستان زیادی داشتم که هر کدومشون یه روز منو ترک میکردند...
یه روزی از همون روزهای زیبا، خدای ناز منو صدا زد و گفت مسافرکوچولوی جاده زندگی نوبت به تو رسیده آماده ای ؟

ناگهان دلم شکست گفتم :خداجون می خوای منو از خودت دور کنی مگه چه خطایی ازم سر زده خدا جون قول میدم قول میدم دیگه ناراحتت نکنم خدای نازم دوری از تو منو میکشه بزار پیشت بمونم داشتم از غصه دق میکردم که نوازش صدای گرمش دلم رو آروم کرد مسافر کوچولوی من غصه نخور تو رو جای بدی نمیفرستم

قرار بری پیش دو تا از فرشته های من که البته روی زمین پر از عشقم هستند من مطمئنم تو در کنار اونها خوشبخت میشی در ثانی قرار نیست از من دور شی من نزدیک ترین جای دنیا به تو هستم من در قلبت خانه دارم واین با خود توست که مرا آباد کنی یا برانی مسافرم اشکهایت را پاک کن دستت را به من بده تا در دست آن فرشته زیبا بگذارم نامش مادرست بهشت من زیر پای اوست هر وقت دلتنگ بهشت شدی او را در آغوش گیر که مرا در آغوش گرفته ای، بگذار دستان کو دکانه ات را در دستان آن فرشته همچو کوه استوارم قرار دهم او نامش پدر است عاشقش میشوی هر گاه دلت برایم تنگ شد در چشمانش خیره شو و پیشانی اش ببوس که مرا بوسیده ای راستی تو روزی به سوی من باز خواهی گشت پس دیگر ناراحت نباش اما اشکهایم همچنان جاری بود دست خودم نبود داشتم از جایی میرفتم که با آن اخت گرفته بودم دوری آنجا برایم دردناک بود تمام مدت سفر اشک میریختم میترسیدم نکند از جای جدیدم راضی نباشم نکند برایم ...

غوطه ور درین افکار بودم که ناگاه دستانی گرم همچو دستان فرشته ها مرا در آغوش کشید قلبم آرام شد وصدای هق هقم بند آمد خدا او را مادر خوانده بود به راستی که چقدر آرامش داشت آغوش پر مهرش ..
خدا خیلی بخشنده بود او دنیا را به من هدیه داد ..
خدا بزرگ بود خیلی خیلی بزرگ بود و گوشه ای از آن بزرگی را به قلب من بخشید،
خدا عاشق بود خیلی خیلی عاشق بود و با دنیایی از عشق از روحش در من دمید.
زمانیکه داشتم ازش جدا می شدم، آهسته در گوشم گفت:
هر لحظه را در آغوش بگیر و زندگی را لمس کن،
مهر بورز و رنجی را فرو نشان تا غرق در نور گردی،
« زیبا زندگی کن تا به زیبایی جهان بی افزایی تا زمانی که دوباره نزد من بر می گردی جهانی زیباتر، از خود به جای نهاده باشی! »
و اینگونه شد که ، در روز بیست و یک بهمن به این دنیا اومدم...
سپاس محبت بیکرانت را خالق ناز من...

ودعای روز تولدم:
خدایا:
مرا متبرک گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم به همه.حتی کسانی که مرا درک نکردندیا با من بدی کردند،یا مرا رنجاندند.
مرا بیاموز تادر همه موقعیت ها وشرایط زندگی بخندم و بدانم در هر آنچه روی میدهد نیکی نهفته است...
خدای نازم این مسافر جاده زندگی نگاهش به اسمان خیره مانده و در زاد روز تولدش به این دنیا تو را با تمام وجود می خواند
ناز خدای بی همتایم دستانم را بگیر تا از راه تو بیرون نشوم
مسافر جاده دنیا 
