گاهی دوست دارم هیچ گاه از سفر باز نگردم 

حضورم برای خودم هم سنگین شده  چه برسد به آسمان وزمین

نفس کشیدن هم بهانه میخواهد

نمیدانم چرا اینقدر نفسم تنگ شده

از وقتی که باز گشتم چشمانم به دنبال گوشه ای میگردد برای زل زدن

دلم بی تاب بی تاب است

هنوز هم قلبم از اشکهای روانشان و التماس نگاهشان دردمند است

نگاهی که حتی یک لحظه فراموشم نخواهد شد

بغضی به جان گلویم نشسته که انگار خیال ترکیدن ندارد

می گفتند اشک نریز دلشان بیشتر میگیرد

چگونه بخندم وقتی که از غم دوریشان تلخ تلخم

چقدر راست میگفتند :

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته ست به آن میخندم

تمام مدت بازگشت نگاهم به آفتاب گردانهای دشت گره خورده بود

من دلم را جا گذاشتم 

دلخوشم به همان چند صباحی که زندگی در کنارشان عشق را برایم معنا میکرد

و من فهمیدم که  دوست داشتن هنر است

هنری که هر کسی ندارد

و آنان هنرمندانی لایق بودند

دلم برای تک تکشان تنگ است

دست ودلم به نوشتن نمیرود

شاید باید بروم

برای همیشه

مسافر