چرا بنشینم...؟   

 حال آنکه  پرودگارم هجرت کنندگان و جهادگران را مقام و منزلتی بیشتر عطا میکند 

 و آنان را پیروز و رستگار می خواند (توبه 20).     

از زمانی که به دنیای تو عادت کردم

به تو اندازه خورشید حسادت کردم

هر کجا رفتم و هر گاه درختی دیدم

از تو و سادگی و عشق روایت کردم

یاس و نرگس همه از چشم تو پیدا میشد

زین جهت بود که ابراز ارادت کردم

تو که لبخند زدی از ته دل فهمیدم

شرط مکتوب خدا را رعایت کردم

رنج ومحرومیت بازی الفاظ بد است

به خدا در دلم احساس خجالت کردم

عطش و داغی صحرای دهت باعث شد

من بیدل هوس فیض شهادت کردم

حین خدمت به تو و اهل دهت در خوابی

کربلا از همان دشت زیارت کردم

هدفم غیر...وبه جرات گویم

گل ایام خدا را من عبادت کردم    

نازنینم همیشه بخند .لبخندت زندگی را معنا می بخشد

وقتی دلم میگیرد

وقتی دلم تنگ میشود   

وقتی مرغ دلم هوای پریدن دارد

میزنم به کوه و دشت و بیابان  

میروم میان پاکترین  وبی ریاترین بندگان خدا  

میرم تا درس آزادی و آزادگی و رهایی از آنها بگیرم   

میروم تا رهایش کنم این دل را میان معصومترین کودکان روی زمین 

همانان که لبخندشان زندگی را معنا می بخشد    

و نگاه معصومشان آسمان گرفته ی دلم را بارانی میکند 

خدا را هزار مرتبه شکر که باز هم توفیق حضور داد  

این روسیاه را لایق دستاوردهای معنوی از این سفر گردان   

خدایا کمک کن آدم شوم ... 

رهاشوم از منیتهایی که دست و پا گیرم کرده 

رهای رها...

مسافر